شبانه۹

مرگ را ديده ام من.

در ديدا ري غمناك،من مرگ را به دست

سوده ام.

من مرگ را زيسته ام،

با آوازي غمناك

غمناك،

و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده.

آه، بگذاريدم! بگذاريدم!

اگر مرگ

همه آن لحظه آشناست كه ساعت سرخ

از تپش باز مي ماند.

و شمعي-كه به رهگذار باد-

ميان نبودن و بودن

درنگي نمي كند،-

خوشا آن دم كه زن وار

با شاد ترين نياز تنم به آغوشش كشم

تا قلب

به كاهلي از كار

باز ماند

و نگاه جشم

به خالي هاي جاودانه

بر دو خته

و تن

عاطل!



دردا

دردا كه مرگ

نه مردن شمع و

نه بازماندن

ساعت است،

نه استراحت آغوش زني

كه در رجعت جاودانه

بازش يابي،



نه ليموي پر آبي كه مي مكي

تا آنچه به دور افكندنياست

تفاله اي بيش

نباشد:

تجربه ئي است

غم انگيز

غم انگيز

به سال ها و به سال ها و به سال ها...

وقتي كه گرداگرد ترا مردگاني زيبا فرا گرفته اند

يا محتضراني آشنا

-كه ترا بدنشان بسته اند

با زنجيرهاي رسمي شناسنامه ها

و اوراق هويت

و كاغذهائي

كه از بسياري تمبرها و مهرها

و مركبي كه به خوردشان رفته است

سنگين شده اند،-



وقتي كه به پيرامون تو

چانه ها

دمي از جنبش بعز نمي ماند

بي آن كه از تمامي صدا ها

يك صدا

آشناي تو باشد،-



.قتي گخ ئرئخت

تز حسادت هاي حقير

بر نمي گذرد

و پرسش ها همه

در محور روده ها هست...



آري ،مرگ

انتظاري خوف انگيز است؛

انتظاري

كه بي رحمانه به طول مي انجامد.

مسخي است دردناك

كه مسيح را

شمشير به كف مي گذارد

در كوچه هائي شايعه،

تا به دفاع از عصمت مادر خويش

بر خيزيد،



و بودا را

با فرياد هاي شوق و شور هلهله ها

تا به لباس مقدس سربازي در آيد،

يا ديوژن را

با يقه شكسته و كفش برقي،

تا مجلس را به قدوم خويش مزين كند

در ضيافت شام اسكندر.

***

من مرگ را زيسته ام

با آوازي غمناك

غمناك،

وبه عمري سخت دراز و سخت فرساينده

شاملو

/ 0 نظر / 5 بازدید