خاطره

يادته گفتی و گفتم که چه تنگ قفسامون
توی اين تنگی محشر چه می گيره نفسامون

تو می خواستی که فنا شی ؛ من می خواستم که رها شم
تو می خواستی که فدا شی ؛ من می خواستم که نباشم

چه غريبونه نگاهت در و ديوار و نگاه کرد
انگار از تو آسمونا يه نفر تو رو صدا کرد

تو نگاه تو رضايت ؛ با غروری عاشقونه
شوق پرواز توی چشمات ؛ انگاری ميری به خونه

گفتی آروم توی گوشم : « زندگی يه حرف پوچه
چرا موندن و پوسيدن ؟ آخرش رفتن و کوچه ».

حرف آخرت همين بود تو چه زيبا پر کشيدی
قفس و ساده شکستی چتر گل به سر کشيدی

حالا حتی آسمونا وسعتش به زير پاته
می دونستی پر کشيدن بهترين راه نجاته

قدرتت به قدر دنيا ؛ قلب تو مثل يه دريا
اين حقارت واسه من بس که من اينجا و تو اونجا

من تو سردابه زمينم ؛ تو به معبودت رسيدی
من توی بهت عميقم ؛ تو به مقصودت رسيدی

من نمی تونم نباشم . من توی دنيا اسيرم
تو تونستی ؛ پر کشيدی ؛ من می پوسم و می ميرم

می دونی که تا ابد هم يادت از دلم نميره
تو عقاب پر غروری ؛ دل پرنده ای اسيره

/ 2 نظر / 8 بازدید
lolivash

دوست عزيزم بسيار زيبا بود اميدوارم موفق باشی.

mirzaa

با اجازهء شما ؛.................شوق پروانه شدن هم ؛ بيشتر از خواب و هوس نيست......برای دلای عاشق ؛ جائی بهتر از قفس نيست..........فضولی بنده رو ببخشيد.