سهراب سپهری

«

و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هايی که غرق ابهامند
نه؛ صدای فاصله هايی که مثل نقره تميزند
و با شنيدن يک هيچمی شوند کدر
هميشه عاشق تنهاست........»

سهراب سومين فرزند خانواده ی پنج فرزندی اسد الله خان سپهری و خانم فروغ سپهری است.
فرزندان خانواده به ترتيب سن از اين فرارند:
منوچهر(که در يک حادثه ی رانندگی جان سپرد)؛همايوندخت؛ پريدخت و پروانه.
سهراب در روزی آفتابی و پا ييزی؛ ۱۵ مهر ماه سال ۱۳۰۷ :حوالی ظهر ديده به جهان گشود.کودکی را در کاشان ؛در باغ اجدادی؛در محله ی دروازه عطا گذراند.اتاق آبیدر اين باغ قرار داشت.جوی آبی عرض باغ را طی ميکرد .اين جوی را درختان عرعر و تبريزی و اقاقی احاطه کرده بودند.گاه از باغ های مجاور سيب های سرخی در آب غوطه می خوردند و می آمدند.

« من درون نور ـ باران قصر کودکی بودم؛
جوی روياها گلی می برد.
همره آب شتابان؛می دويدم مست زيبايی. »

سهراب گا ه و بی گاه در دل شب؛ با فرياد و هراس از خواب می پريد و از صورت وحشتناکی که بالای طاق پشه بند ديده بود؛سخن می گفت.شب ها از قسمت های تاريک خانه می ترسيد و غالبآ برای رفتن به اين نقاط بايد کسی او را همراهی می کرد.اين ترس تا سن پانزده سالگی که در کاشان بود ؛ ادامه داشت.

«تو را در همه ي شبهای تنهايی
توی همه ی شيشه ها ديده ام.
مادر مرا می ترساند:
لولو پشت شيشه هاست!
و من توی شيشه ها تو را می ديدم.
لولوی سرگردان!!! »

سهراب می انگاشت که دوران کودکی بسيار خوبی داشته است.به رغم کسالت پدر که حالش روز به روز بدتر می شد و اين به وضوح غمی عميق در چهره ی بچه ها که شاهد ماجرا بودند؛ می نشاند.
باغ انارستان های وسيعی داشت.معمولآ پيش از رسيدن کامل انارها کسي آنها را نمی چيد؛مگر وقتی که اناری ترکی بر می داشت .
در بهار باران های شديدی در کاشان می داريد.به طوری که در چند لحظه آب همه جا را فرا می گرفت.سهراب با پای برهنه زير باران می ايستادو در حالی که پشت پيراهنش را بالا می زد؛خم می شد و تخته ی پشتش را در معرض باران قرار می داد و پس از چند لحظه خيس و لرزان و خندان می آمد و لباسهايش را عوض می کرد.

« چترها را بايد بست؛
زير باران بايد رفت.
فکر را؛ خاطره را؛ زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت.
دوست را زير باران بايد ديد.
عشق را زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازی کرد؛
زير باران بايد چيز نوشت؛حرف زد ؛ نيلوفر کاشت.
زندگی تر شدن پی در پی؛
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است.»

سهراب در خانه بسيار شيطان و سرکش بود و بر عکس آن ؛ ترس از مدرسه و مدير و تنبيه و فلک شدن هيچگاه او را رها نمی کرد.با آنکه استعداد درخشان و نمرات عاليش و شخصيت خجول وترسان و آرامش دور از خانه؛ هرگز اجازه نداد که پای او به فلک کشيده شود ؛اما اين ترس همواره با او بود.
« در مدرسه سر به زير بودم؛در خانه سر کش.در مدرسه می ترسيدم؛در خانه می ترساندم.»
پدر در تربيت بچه ها شخصی مستبد و با انضباط بود.تخطی عمدی از قوانين حاکم بر خانه؛ معمولآ تنبيه شديد در پی داشت.سهراب در کتاب اتاق آبی از اين موضوع سخن می گويد:
«قوس و قزح کودکی من در بی رحمی فضای خانه ی ما آب می شد.»
سهراب بين اقوام دور و نزديک از محبوبيت خاص و بسياری بر خوردار بود.
در چهارده سالگی سهراب منزل اجدادی به فروش رفت و به خانه ای ؛حوالی يکی از محله های قديمی شهر به نام سر پلههجرت کردند.سهراب‌‌ نو جوان؛سالی را در اين خانه گذراند و پس از آن به طهران رفت.
سهراب آثار افرادی چون لامارتين ؛ اميل زولا ؛ گوته ؛ شاتوبريان ؛ هوگو و ... را می خواند .به غزليات حافظ و آثار نظام وفا علاقه داشت.
پس از آنکه تحصيلاتش را تا سيکل اول متوسّطه به پايان آورد؛با اين فکر به طهران رفت که در محيط بازتر و مناسب تری دانش و هنر بيندوزد. به دليل تنهايی ؛ به ناچار در دانشسرای مقدّماتی که شبانه روزی بود؛نام نوشست.معلّم نقاشی سهراب آقای ابراهيم بنی احمد بود که مورد توجّه شاگردان هم قرار داشت.دفتر نقاشی سهراب مملو از نمرات بيست بود و استادش آينده ي درخشانی را برايش پيش بينی می کرد.پس از پايان دوره ی دوساله ی دانشسرا و گرفتن ديپلم به کاشان بازگشت.چون تعهّد خدمت داشت؛بايد تدريس می کرد.اما او علاقه ای به اين کار نداشت.ناچار در اداره ی فرهنگ استخدام و مشغول کار شد.
در اوقات فراغت به سرودن شعر و کشيدن تابلوهای نقاشی می پرداخت.در انجمن شعرايی که هر هفته تشکيل می شد و رياست آن را استاد محمود منشی؛دبير ادبيات ـکه يادش گرامی باد ـ بر عهده داشت؛شرکت می کرد.
اولين کتاب سهراب که به چاپ رسيد: در کنار چمن يا آرامگاه عشق نام داشت که در سال ۱۳۲۶ در ۲۶ صفحه در کاشان به چاپ رسيد. روی جلد آن آمده است:
« غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين کهنه سرای سپنج»
در صفحه ی اوّل آن آورده شده :

« اين کتاب را به روحی که تا اين پايه اضطراب و آشفتگی روح مرا باعث شده ؛ تقديم می دارم.»
سهراب سپهری
مقدّمه ی کتاب را آقای عباس کی منش(مشفق) نگاشته و در آن؛ روح بلند و حسّاس شاعر جوان و دوست ادبی اش را ستوده است.
شعری که در وصف سگ سياه و سفيدی که در خانه داشتند؛سروده ؛ احتمالآ مربوط به آن دوران است :

«زيبا؛ سگ ما ؛ يک سگ زيبا و قشنگی است.
در حمله به بيگانه به مانند پلنگی است.
او را همه اندام دو رنگ است و چو با ما
يکرنگ بود ؛ پس سگ يکرنگ دو رنگی است .
شير است سگ ما به در خانه وليکن ؛
ز آنجا قدمی دور ؛ در اين نکته درنگ است . »

نقاشی های اين زمان او غالبآ از طببيعت الهام گرفته است.هر روز در ساعت معيّنی که نور تغييری در سايه ها نمی داد؛سه پايه و رنگ را بر مي داشت و به دشتهای اطراف خانه می رفت و معمولآ با رنگ روغن کار می کرد.

« در هم دويد سايه و روشن
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپيد
...
ديوار سايه ها شده ويران. »

يکی از روزها؛در هنگام نقاشی در تپّه های اطراف قمصر با دانشجوی جوانی آشنا شد که در دانشگاه هنرهای زيبای دانشگاه طهران در رشته ی نقاشی درس می خواند . اين شخص زنده ياد منوچهر شيبانی بود ؛که علاوه بر تصويرگری ؛ استعداد بسياری در شعر گفتن داشت.
اينچنين شد که سهراب تصميم نهاييش را گرفت.ابتدا از اداره ی فرهنگ استعفا داد و آنگاه چون برای ورود به دانشگاه ديپلم کامل متوسطه را لازم داشت:به برنامه ريزی دو ماهه درسهای کلاس ششم متوسطه رشته ادبی را در منزل خواند و برای امتحان نهايی به طهران رفت.پس از موفقيّت در امتحا ن های شهريور ماه؛ بلافاصله در دانشکده هنرهای زيبا نام نوشت و با اراده و پشتکار به آرزوي ديرينش دست يافت .و سالهای تحصيل در دانشگاه را با موفقيّت پشت سر گذاشت.و همواره مورد توجه و تحسين استادان دانشگاه قرار داشت.
از خصوصيات اخلاقی او ؛ انزوا طلبی او بسيار مشهود است.او با هيچ روزنامه ای مصاحبه نمی کرد.دوستدار مردم بود و به انسان ها عشق می ورزيد.همه را پاک و درست می پنداشت.به همه اعتماد داشت.متواضع و فروتن بود.بچه ها را دوست می داشت.يکی از اين بچه ها شايد همان حوری باشد:

«من به اندازه ی يک ابر دلم می گيرد
وقتی از پنجره می بينم حوری
ــ دختر بالغ همسايه ــ
پای کمياب ترين نارون روی زمين
فقه می خواند.»

سهراب هنگامی که اين قطعه(ندای آغاز ) را سروده بود ؛ می گفت:«حوری که بالغ نیست».
همه ی آشنایان بارها او را کنار حوض يا جوی آب در حالی ديده اند که برگ يا چوب کوچکی در دست دارد و مورچه يا پروانه ای را نجات می دهد.

« ياد من باشد ؛ هر چه پروانه که می افتد در آب؛ زود از
آب در آرم» .

سهراب بسيار سفر می کرد.به غرب رفت و در پاريس چاپ سنگی را آموخت. به لندن و رم سفر کرد.به چين رفت و ضمن آشنايی با فرهنگ شرق دور؛با هنر حکاکی روی چوب هم آشنا شد.همچنين نمايشگاه های نقاشی بسياری در شهر های مختلف به پا کرد.با اين حال هر چند گاه به کاشان می شتافت و مدتی را در طبيعت آنجا به تمدّد اعصاب می پرداخت.
متاسفانه بيماری او با تظاهر اوّليه ي بی حسّی پا و درد خفيف آغاز شده بود.
چنار قريه ای است بين راه کاشان و مشهد اردهال.کم جمعيت و آرام بود. باغی در آنجا بود که به خواهر بزرگ سهراب تعلّق داشت.جز صدای پای آب در شب های ساکت و وهمناک؛صدای ديگری به گوش سهراب ؛مسافر تنهای اين ديار مهجور نمی رسيد.گلستانه نیز در نزديکی چنار واقع بود.در باغ چنار بود که صدای پای آب به دنيا آمد.
شاهرخ مسکوب در قصّه ی نوشداروی سهراب درباره ی سهراب آورده است:
« ... شعر سهراب از ايدئولوژی بيگانه است؛اما ناگزير ـــ چون هر شعر والايی ـــ دارای جهان بينی است؛از هستی و بينشی سازمند و به سامان دارد که با خود در تناقض نيست.آنها که به گوشه گيری سهراب در برج عاج و بی اعتنايی او را به سرنوشت اجتماع ايراد می کنند؛از او ايدئولوژي خود را می طلبند.در شعر او جويای ديد و برداشت اجتماعی خودند؛بازتاب عقايد سياسی خودشان را در آن می جويند و چون نمی يابند؛جا می خورند و رو ترش می کنند. امّا شعر هميشه نوازشگر عادت ها و آرزوهای ما نيست.گاه ـــ حتی با زبانی دل انگيز ـــ بنيان و دگرگون کننده است. خواننده ی دل آگاه کبوتر دست آموز فکر را از سر بام آشنا می پراند و به بادهای نو رسيده می سپارد تا به جاهای نا شناخته سفر کند. به قول خود سهراب :«چشم ها را بايد شست؛ جور ديگر بايد ديد.»»
منزل خواهر سهراب(پريدخت) در ضلع شمالی ميدان ورودی بابل ؛ مقابل ساختمان شير و خورشيد ؛ واقع بود. در روزی بهاری در سال ۱۳۴۵ ؛ در اين خانه چشم انتظار مسافری بودند.بالاخره اتوبوس ايستاد و« مسافر از اتوبوس پياده شد ».
اين مسافر سهراب بود که می خواست چند روزی را در آنجا مهمان باشد.در طبقه ی بالای اين منزل در انتهای راهرو ؛اتاق بزرگ و مربع شکلی قرار داشت که در آن تخت خوابی با ميز کوچکی که رويش گلدانی از گلهای معطّر ليس گذاشته بودند ؛ ديده می شد. کنار پنجره ؛ در مجاورت ميز ؛ صندلی راحتی پارچه ای به چشم می خورد.

« اتاق خلوت پاکی است.
برای فکر چه ابعاد عجيبی دارد !
دلم عجيب گرفته است .
خيال خواب ندارم.
کنار پنجره رفت؛
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست ».

شعر بلند مسافر حاصل اين سفر پر بار در آن اتاق خيال انگيز است.
بيماری بي رحمانه وجودش را در می پيچيد.درد و ضعف او را می آزرد.از رفتن به دکتر امتنا می کرد. عاقبت به اصرار دوست ديرينش دکتر فيلسوفی به بيمارستان پارس رفت .پس از آزمايش ؛ خيلی زود بيماريش را تشخيص دادند====> «« سرطان خون »»
درد جانکاه دقيقه ای راحتش نمی گذاشت.نوع بيماری را از او مخفی داشته بودند. اما عيادت ها و تماس ها از دور و نزديک وخامت حالش را بيان می کرد. به لندن رفت و مدتی در بيمارستان آنجا بستری بود . دوستانش در بيمارستان به عيادتش می شتافتند.
هوای مه گرفته وبارانی لندن بر گرفتگی دلش می افزود و روزهای بسيار غم انگيز و طاقت فرسايی را برايش به وجود می آورد.

« شاخه ها پژمرده است
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بياميخته با رنگ غروب
می تراود ز لبم قصّه ی سرد
دلم افسرده در اين تنگ غروب.»

سهراب به زندگی عشق می ورزيد و از آنچه که داشت راضی و خوشنود بود و با اخلاص تمام می خواست اين رضامندی را به همه تسرّی دهد و با دستمايه ی کلام موزون ؛ بذر خوش بينی در دل انسان ها بپاشد . بـــــــــاری ؛ سرطان بی رحمانه وجودش را در هم می کوبيد .
گرچه نوع بيماريش را از او مخفی می داشتند ؛ اما باهوش تر از آن بود که متوجه وخامت وضعش نباشد .
در روزگار سلامتی يک بار مادرش از او خواست که برای انجام آزمايشی کلی نزد پزشک برود ؛ نپذيرفت و گفت : « خودم می دانم چه وقت می ميرم » .اين جمله را چنان محکم و مطمئن ادا کرد که باعث هراس در اهل خانه شد . يکبار به شوهر خواهرش گفته بود :« من بايد در بيابان های کاشان بميرم » . از آنجايی که در مورد مرگ هيچ وقت صحبتی نمی کرد ؛ وصيّت نامه ای هم بر جای نگذاشت .
يک ماه در لندن تحت مداوا بود اما آثار بهبودی در او ديده نشد . به خاطر اينکه بتواند به ايران بازگردد ؛ مقداری خون به او تزريق کردند .
مدتی کوتاهی پس از بازگشت به ايران ؛ دوباره به بيمارستان انتقال يافت و ديگر به خانه بازنگشت . اتاقش در بيمارستان پر از سبدها و تاج های گل بود .آنجا به گلستانی می ماند که بلبلش می رفت برای هميشه لب از نغمه سرايی فروبندد .

« گاه در بستر بيماری من ؛
حجم گل چند برابر شده است . »

پزشکان و پرستاران نهايت لطف و عطوفت را مبذول می داشتند . اغلب اتاق او را با الکل می شستند .دوستان پزشکش از بيمارستان های ديگر ؛ برای دادن هر مقدار خون اعلام آمادگی می کردند . امّا افسوس که مقابله با بيماری امکان نداشت و هر گونه تلاشی و کوششی به شکست می انجاميد .

« پشت اين ديوار کتيبه ای می تراشند .
می شنوی ؟
ميان دو لحظه ی پوچ در آمد و رفتم .
انگار دری به سردی خاک باز کردم :
گورستان به زندگي ام تابيد .
بازی های کودکی ام ؛ روی اين سنگ های سياه پلاسيده اند .
سنگ ها را می شنوم : ابديّت غم .
کنار قبر انتظار چه بيهوده است . »

بالاخره آنچه که حتی تصوّرش لرزه به جان می افکند ؛ اتّفاق افتاد .ساعت شش بعد از ظهر روز اوّل ارديبهشت ماه سال ۱۳۵۹ روحش از تنگنای قفس رهايی يافت و به ابديّت پيوست .
« رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا را می خواند . »
در مورد انتخاب آرامگاهش پس از مشورت با دوست ديرينه اش آقای فيلسوفی ؛ دشت های اطراف کاشان که سهراب همواره بدان ها علاقه داشت ؛ در نظر گرفته شد .
در نتيجه با کمک و راهنايی ايشان : پيکر سهراب به زيارتگاه مشهد اردهال ( امامزاده سلطان علی ) منتقل و در آنجا به خاک سپرده شد .
در شب هفت آن عزيز ؛ دوستان و آشنايان و خويشان بر مزارش گرد آمدند . تلوزيون نيز اتوبوسی با گروهی فيلمبردار فرستاد .
سراسر گور سهراب با غنچه های گل محمّدی تازه که دکتر فيلسوفی آن ها را سفارش داده بودند ؛ پوشانده شد . دوستان ديگر هم با خرمنی از گلهای شقایق آرامگاه ابدی اش را گلباران کردند .
گور سهراب را در آغاز قطعه آجری فيروزه رنگ در صحن زيارتگاه مشخّص می کرد . بعد ها سنگ قبرش را زنده ياد ؛ رضا مافی ؛ که بنيانگذار هنر خط ـــ نقّاشی در ايران است ؛ آماده ساخت و با خطّی خوش اين قطعه شعر سهراب را بر آن نوشت :

« به ســـراغ من اگـــر می آييـد
نــرم و آهسته بيـــاييد ؛ مبــادا که تــرک بردارد ؛
چينی نــازک تنها يی مـــــــن . »



*****زنده باد ياد تو ******
«««««««««««««««««««««««همـيـشــه دوسـتـت خواهـم داشـت »»»»»»»»»»»»»»»»»»»

46.htm

/ 0 نظر / 8 بازدید