وهم سبز

تمام روز در آيينه گريه مي کردم
بهار پنجر ه ام را به وهم سبز
درختان سپرده بود
تنم به پيله تنهاييم نمي گنجيد

چگونه روح بيابان مرا گرفت و سحر ماه
ز،ايمان گله  دورم کرد
چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد
و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نکرد؟


صداي پايم از انکار راه بر مي خاست
و ياسم از صبوري روحم  وسيع تر شده بود ......

 

فروغ فرخزاد

/ 1 نظر / 6 بازدید
نرگس _ شقایق _ قاصدک

روزگاريست که از ياد برده ام تورا ........ بی صبر و بی دليل به خاک سپرده ام تورا .....