هم سطر، هم سپيد

صبح است.

گنجشك محض

مي خواند.

پاييز، روي وحدت ديوار

اوراق مي شود.

رفتار آفتاب مفرح

حجم فساد را

از خواب مي پراند:

يك سيب

در فرصت مشبك زنبيل

مي پوسد.

حسي شبيه غربت اشيا

از روي پلك مي گذرد.

بين درخت و ثانية سبز

تكرار لاجورد

با حسرت كلام مي آميزد.

اما

اي حرمت سپيدي كاغذ!

نبض حروف ما

در غيبت مركب مشاق مي زند.

در ذهن حال، جاذبة شكل

از دست مي رود.

بايد كتاب را بست.

بايد بلند شد

در امتداد وقت قدم زد،

گل را نگاه كرد،

ابهام را شنيد.

بايد دويد تا ته بودن.

بايد به بوي خاك فنا رفت.

بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد.

بايد نشست

نزديك انبساط

جايي ميان بيخودي و كشف.

/ 0 نظر / 4 بازدید