هما

هما : کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ کیه ؟؟؟؟؟؟؟ الان میام .
سعيد : ما که خشکيديم پشت در هما خانم .
هما : إإإإإإإإإإإإ ! دایی سعید تويی؟؟؟؟سلام. عروس خانمت کو؟
نسرین : سلام شیطونک من . إ إ إ ! باز که دور دهنت کاکائويیه !! خوبی عزيزم؟؟
هما : بــــــــــــــله .خاله برام چی خريدی؟
و .........

واااااای ! باز اين هما خانم سوءالاتش را شروع کرده بود.
هما تازه رفته تو پنج سال . اما این شیرین زبونیاش دل از غریبه و آشنا برده .تا صدای زنگ در میاد ؛ هما خانم پشت در حاضره . تا تلفن زنگ میزنه ؛ گوشی تو دست هما خانم .

هما : الووووووووووووو . بلـــــــــه . شما؟؟؟؟؟؟؟ شما کی هستی دختر خانم ؟؟؟؟ با دايی من چيکار داری؟؟؟
و......... تازه این اوّلش بود . حالا کی جرأت داره گوشی را از هما بگيره !!!!!!

بعد از ظهر بود . هما حوصله اش سر رفته بود . از چشم انتظاری خسته شده بود .
هما :‌آآآآآآآآآآآآآآآآ ه ... مامانی جون !
الهه : جونم مامانی ؟
هما : خاله نسرين اينا چرا نيامدن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الهه : الانا ديگه ميان . يکمی صبر کن .
هما : آخه پس کِی؟؟؟؟؟؟؟ من خسته شدم از بس صبر کردم .

چشمش افتاد به بابا رضا .
هما : بابا جونی ! کجا ميری؟؟؟؟؟؟
رضا : ميرم به کفترهام سر بزنم .

هما هم دنبال باباش راه افتاد به سمت حياط خلوت .

هما : بابا جونی !
رضا : جونم ؟
هما : اينا کدومشون بابا هستن ؟؟؟؟
رضا : اين .
هما : مامانش کدومه ؟؟؟؟؟؟
رضا : اون .
هما : اين جوجوها کدومشون مال اون مامانست؟؟؟؟
رضا : إإإإإإإإإإإإ . هما چقدر سوءال ميکنی ؟؟؟!!!! برو تو ديگه .الانم سعيد اينا ميرسن .

هما لبای خوشگلش را ورچيد و ناراحت اومد تو خونه . از بابا عصبانی بود که چرا باهاش بد حرف زده. تا پاش را گذاشت تو خونه يک چيزی به ذهنش رسيد.

«« حالا که بابا منو دعوا کردش منم يک کاری ميکنم .»»

ميدونست بابا خيلی بدش مياد کسی در را محکم به هم بکوبه . می خواست بداخلاقی باباش را يک جوری جبران کنه .با اين فکر در را محکم به هم کوبيد . ته دلش از دعوای دوباره ی باباش می ترسيد امّا ؛ امان از اين لجبازي های بچه ها .
صدای در پيچيد . هما با ترس برگشت که ببينه بابا عصبانی شده يا نه اما......... همه جا تاريک شد .
الانم جايی که هما خوابيده تاريکه .نه مامان جونيش پيششه ؛ نه بابا جونيش.
حالا ديگه نمی دونه اون لحظه بابا عصبانی شد يا نه . نمی دونه سعيد و نسرين کِی رسيدن.هما الان يک جای سبز و زيبا داره زندگی می کنه . يک زندگی جديد و تازه .بدون مامان و بابا.
کسی نيست وقتی در زدن ؛ در را باز کنه . کسی نيست گوشی تلفن را برداره . کسی نيست جلوی در بايسته و با آستينش دور دهنش را که کاکائويی شده ؛ پاک کنه و بگه : «« دايی سعيد برام چی خريدی؟؟ »»
آره !!!! ديگه کسی نيست .
هما که نميدونست در آهنی حيلط خلوت را با کمی گچ به ديوار چسبوندن . نميدونست که چرا بابا هميشه ميگفت اون در را آروم ببنديد .
آره !!! به خاطر شدّت به هم خوردن در ؛ در آهنی بزرگ از جاش کنده شده بود . وقتی هما برگشت تا بابا رضاش را نگاه کنه ؛ همه جا تاريک شد . آخه در مستقيم به طرف هما ميرفت . در به پيشونيش خورده بود و جمجمه اش را خورد کرده بود . دکتر گفت :

«««‌ مرگ بر اثر ضربه ی شديد مغزی »»»

همه جا بی هما ساکته . فقط صدای آه کشيدن بابا رضا . گاهی هم صدای ابری الهه که در حين باريدن چشماش ميگه : جونم مامانی !!!! بخواب گلم !!!! آروم بخواب دخترم !!!! من پيشتم !!!! آروم باش مامانم !!!! آروم دخترکم !!!! مامانی تنهات نمی گذاره !!!! من هميشه پيشت ميمونم عسلم !!!! بخواب نازنينم !!!! آروم بخواب !!!! دوستت دارم همای من !!!! دوستت دارم عزيزمامانی ......

17.gif

/ 6 نظر / 7 بازدید
سروش

کاش زمان قبل از مرگ همین فرصت کوتاه برگشتن و یک بار دیگر نگریستن به گذشته را به ما هم بدهد

ye gharibeh

اون روزی که اعدامی رو ميبردن که اعدام کنن...خودمو جاي اون گذاشتم..چند ساعتی با مرگ فاصله نداشتم هر چه بيشتر به لحظه اعدام نرديک می شد ضربان قلبم کندتر می شد تا اينکه..................

mirza ghalamdoon

هر که دلارام ديد از دلش آرام رفت......... نوشته هات به دل ميشينه...موفق باشی

marjan

خيلی قشنگ بود.کارهات خيلی به دل می نشينند. خوشحالم که با کارهات آشنا شدم.

هومن

سلام عالی بود مثل هميشه .صدايم کن صدای تو خوب است. ادامه بده

lolivash

فقط می تو نم بگم عالی بود