رميده

نمي دانم چه مي خواهم خدايا

به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خستة من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

 

ز جمع آشنايان مي گريزم

به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگي ها

به بيمار دل خود مي دهم گوش

 

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

 

از اين مردم, كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه اي بدنام گفتند

 

دل من, اي دل ديوانه من

كه مي سوزي ازين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا, بس كن اين ديوانگي ها

فروغ  

   شقايق

/ 1 نظر / 4 بازدید
mitra.n

شايد ديوانگی بهتر باشد وقتی که تو ديوانه ای ديگران غم تو را می خورند و وقتی ديگران ديوانه تو بايد غم ديگران بخوری